قاصدک و کفشدوزک
شیفتگان پرواز را میلی به خزیدن نیست ! شاید آنان که پرواز را می آموزند زمینی بودن را بر نمی تابند
قالب وبلاگ

دیشب خیلی دلم گرفته نمیدونم چرا !! شاید ساعتها گریه کردم ... هر چیزی باعث میشد اشکم بریزه چشام پف کرده بود  هی می خوابیدم هی بلند میشد دلم یه دنیا ارامش می خواست... به خدا گفتم بیادو بغلم کنه ، گفتم باید بیاد ... بهش گفتم تو مجبوری بغلم کنی آرومم کنی ، گفتم باید بیای هر کاری میکردم نمیومد... دوس داشتم لمسش کنم ، دوس داشتم خدا بیاد پایین  اشکامو پاک کنه دس بکشه تو موهام و بوسم کنه ، می خواستم حسش کنم  دوس داشتم خدا عاشقم باشه ... بهش گفتم نمیای نه ؟؟ گفتم اگه نیومدی دیگه من نیستم ، گفتم هر چی دیدی از چشم خودت دیدی ... گفتم بیا دیگه فک کردم داره برام ناز می کنه دلم شکست و هنوزم اشکم می ریخت ... گفتم خدا جونم من نمی خوام بین خوذمونو خودت واسطه بزارم می خوام خودت آرومم کنی اما نیومد ... دوس داشتم خوابم ببره ...  فک می کردم اگه خوابم ببره خدا میادو بغلم می کنه و زود صب میشه چن لحظه خوابم برد اما یدفعه چشامو باز کردم ... یه صدایی اومد خیلی دوس داشتم اون صدا رو ...  واقعی بود ... چیک چیک ... یدفعه خندیدم مامان تو هال خواب بود داداشی پای تلویزیون گفتم بارون میاد دویدم تو حیاتمون من داشتم می خندیدم ... خدا اومده بود پیشم فهمیدم که عاشقمه چون حرفمو گوش داده بود، براش مهم بودم که اومد ...خدا بود رفتم تو حیاط تو وسطه وسط باد تو موهام پیچید ... اون لحظه خدا بود داشتم دس می کشید تو موهام ... به آسمون نگاه کردم چن قطره باورن تو پیشونیم زد...  خدا بوسم کرده بود و باد لباسمو هی می برد خدا بغلم کرده بود آسمون قرمز شده بود از خوشحالی لپای خدا گل انداخته بود  بعد یدفعه بارون شدید تر شد و اون بیشتر دوسم داشت حس خوبی داشتم ...آره من دیوونم ، همینه که خدا اینقد دوسم

من خوشحالم که خدا دوسم داره ... اون اومد پیشم آرومم کرد ... آخه چرا تا حالا یه آدم نتونست اینکارو برام بکنه ... چرا هیشکی این اندازه دوسم نداشت خدا دوسم داره ... من عاشقشم ... بغل

[ ۱۳٩٤/۱٢/٢٦ ] [ ٥:۱٩ ‎ق.ظ ] [ eli ] [ نظرات () ]

برای چیدن گل سرخ، نه ارّه بیاور، نه تبر!
سرانگشتِ ساده‌ی همان ستاره بی‌آسمانم ... بس،
تا هر بهار به بدرقه‌ی فروردین،
هزار پاییز پریشان را گریه کنم.

- هم از این‌روست که خویشتن را دوست می‌دارم.

برای کُشتن من، نه کوه و نه واژه،
اشاره‌ی خاموش نگاهی نابهنگامم ... بس.
تا معنی از گل سرخ بگیرم و شاعر شوم.
-
هم از این روست که ترا دوست می‌دارم.

برای مُرده‌ی من، نه اندوهِ آسمان و نه گور زمین،
تنها کابوس بی‌بوسهْ‌رفتنِ مرا از گفتگوی گهواره بگیر.
من پنجه‌ی پندار بر دیدگان دریا کشیده‌آم
پس شکوفه‌کن ای ناروَن، ‌ای چراغ، ای واژه!
اینجا پروانه و پری به رویا‌ی مزمور ماه،
دریچه‌ای برای دل من آورده‌اند.

- هم از این روست که جهان را دوست می‌دارم

 

"سید علی صالحی"

 

 


 


 

[ ۱۳٩٤/٦/۱٥ ] [ ۸:٥٦ ‎ب.ظ ] [ eli ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٤/۳/٦ ] [ ۳:۱٦ ‎ق.ظ ] [ eli ] [ نظرات () ]

 

خداوندا سپاس

مادرم را سپاس

روح پاک پدرم را سپاس

استادم را سپاس

خواهرانم را سپاس

 برادرانم را سپاس

دوستانم را سپاس

باران را سپاس

اشکهایم را سپاس

خندهایم را سپاس

این لحظه را سپاس

با هم بودنمان را سپاس

خوشبختی مان را سپاس

پاکیمان را سپاس

خداوندا سپاس برای قدرتم

خداوندا آرامشی  عطا فرما

تا بپذیریم آنچه را تغییر نایافتنی است

شهامتی  ده تا بپذیریم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

و دانشی که تفاوت این دو را بدانم

زندگی شاید همین باشد

چشمان مادرم محبت خواهرانم عشق به برادرانم و... آغوش  خدا

 

چقد خوبه که با این همه غصه

با این همه غم

با این همه دلتنگی

با این همه سختی

با این همه تنهایی

با این همه دغدغه

با این همه بدی که دیدم و گذشتم

با این همه ترسی که خیلی وقتا احساسش کردم

با این همه این همه ...

بازم می خندم

بازم خوشحال میشم و می تونم همه رو خوشحال کنم

بازم میتونم دوس داشته باشم

می تونم اعتماد کنم

می تونم بخشم

خدا جون من خیلی خوشبختم

 

 

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٠ ] [ ٧:٥٢ ‎ب.ظ ] [ eli ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

باز هم عزیزی رفت

 

گفتم که چرا رفتی و تدبیر نه این بود
گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود

گفتم که نه وقت سفرت بود چنین زود
گفتا که مگو، مصلحت حق چنین بود

[ ۱۳٩۳/٦/٢٥ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ eli ] [ نظرات () ]

چقدر خوب است
که ما هم یاد گرفته‌ایم
گاه برای ناآشناترین اهل هر کجا حتی
خواب نور و سلام و بوسه می‌بینیم
گاه به یک جاهایی می‌رویم
یک دره‌های دوری از پسین و ستاره
از آواز نور و سایه‌روشن ریگ
و می‌نشینیم لب آب
لب آب را می‌بوسیم
ریحان می‌چینیم
ترانه می‌خوانیم
و بی‌اعتنا به فهم فاصله
دهان به دهان دورترین رویاها
بوی خوش روشناییِ روز را می‌شنویم
باید حرف بزنیم
گفت و گو کنیم
زندگی را دوست بداریم
و بی‌ترس و انتظار
اندکی عاشقی کنیم

سید علی صالحی

[ ۱۳٩۳/٥/٢٥ ] [ ٩:۳٦ ‎ق.ظ ] [ eli ] [ نظرات () ]

چقدر خوب است
که ما هم یاد گرفته‌ایم
گاه برای ناآشناترین اهل هر کجا حتی
خواب نور و سلام و بوسه می‌بینیم
گاه به یک جاهایی می‌رویم
یک دره‌های دوری از پسین و ستاره
از آواز نور و سایه‌روشن ریگ
و می‌نشینیم لب آب
لب آب را می‌بوسیم
ریحان می‌چینیم
ترانه می‌خوانیم
و بی‌اعتنا به فهم فاصله
دهان به دهان دورترین رویاها
بوی خوش روشناییِ روز را می‌شنویم
باید حرف بزنیم
گفت و گو کنیم
زندگی را دوست بداریم
و بی‌ترس و انتظار
اندکی عاشقی کنیم

سید علی صالحی

[ ۱۳٩۳/٥/٢٥ ] [ ٩:۳٦ ‎ق.ظ ] [ eli ] [ نظرات () ]
کم نیستند شادی ها

حتی اگر بزرگ نباشند

انقدر دست نیافتنی نیستند که تو عمریست

کز کرده ای گوشه ی جهان و بر آسمان

چوب خط می کشی به انتظار

حبس ابد هم حتی پایان دارد

پایانی بزرگ و طولانی !


              سید علی صالحی
[ ۱۳٩٢/۱٢/٢٩ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ eli ] [ نظرات () ]

 

کم‌کم باورت می‌شود

من لبریز اسامی روشنِ آسمان بودم
که شبی آشنایانی گمنام
به دیدنم آمدند،
آشنایانِ گمنامی از خوابِ ملایک و می
با یکی دو نی دوات و دفتری از نور ...

آمدند، کنارِ حیرتِ بی‌دلیلِ همیشه نشستند
شب را ورق زدند و دعا به دعا
از دیدگانِ گریانِ من سخن گفتند

گفتند تو برگزیده‌ی باران و بوسه بوده‌ای
چرا بی چراغ
در شبِ این همه گریه پیر می‌شوی؟!
ما واژگانِ عجیب دیگری از دریا،
از عطرِ عشق و عبورِ نور نوشته‌ایم،
ما به خاطر تو
از انتهای سدر و ستاره آمده‌ایم،
از این به بعد
تکلیفِ بوسه و باران با ماست،
تولدِ بی‌سوالِ ترانه‌های تو با ماست،
ما به جای تو از عطرِ عشق و عبورِ نور خواهیم سرود،
و تو با ما از اسامیِ روشنِ آسمان خواهی گفت،
و ما دوباره ترا
به دوره‌ی دورِ همان واژه‌های مکررِ خودت بازخواهیم برد.
باور اگر نمی‌کنی
این دست‌خطِ آشنای خداوند است.

 

 

[ ۱۳٩٢/۱۱/۳٠ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ eli ] [ نظرات () ]

نمی دانم اینجا که ایستاده ام تقدیر من است یا تقصیر من !!...
اما وقتی یافته هایم را با باخته هایم مقایسه می کنم 
می بینم چون وجدانم را یافتم، خدا را یافتم
و هرچه باختم مهم نیست ...
آموختم که مسئول تمام ماجراهای زندگیم فقط خودم هستم و بس ...
از این لحظه به بعد تقدیر برای من معنی و مفهومی ندارد 
چون تقدیر من تقصیر من است ..

 

 

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱۱ ] [ ٥:٥۱ ‎ب.ظ ] [ eli ] [ نظرات () ]

میان ماندن و نماندن

فاصله تنها یک حرف ساده بود

از قول من

به باران بی امان بگو :

دل اگر دل باشد ،

آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد

 

 

 

 

[ ۱۳٩٢/٩/۱٥ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ eli ] [ نظرات () ]

 

بیشتر وقتها

بیرون ما

شخصیت ما نیست

اجبار ماست

 

سلام دوستان  میدونم خیلی خیلی دیر اومدم اما مهم اینه که بازم آپ کردم

[ ۱۳٩٢/٦/۱٧ ] [ ٦:٢٦ ‎ب.ظ ] [ eli ] [ نظرات () ]

چیزی دارد تمام می شود

چیزی دارد آغار می شود

ترک عادتهای کهنه

وخو گرفتن به عادتهای نو

این احساس چنان آشناست

که گویی هزاران بار زندگیش کرده ام

می دانم و نمی دانم...

[ ۱۳٩٢/٢/۱٠ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ eli ] [ نظرات () ]

خدایا خستم !!! کجایی ؟؟!!

 

گاهی دلم میخواهد بگذارم بروم بی هرچه آشنا
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم
گاهی واقعا خیال میکنم روی دست خداوند مانده ام
خسته اش کرده ام.

"
سید علی صالحی"

 

[ ۱۳٩٢/۱/٢۸ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ eli ] [ نظرات () ]

سلام امروز تولدمه1392/01/22 ،11 آپریل 2013  یه روز خاص  امروزو خیلی دوس دارم ! اونای که انتظار داشتم یادشون باشه که تا الان خبری ازشون نشد اما خیلیا هستن که انتظار نداشتم یادشون باشه اما تبریک گفتن بهم !!!

مهم نیست هر کی یادش بود که لایک هر کی که یادش رفته بازم لایکبامن حرف نزن

من هر سال این روزو واسه خودم خاص می کنم ، حالا هر جور که بشه ... پس امروزم بهم خوش می گذره ! چشمک

 

[ ۱۳٩٢/۱/٢٢ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ eli ] [ نظرات () ]

92/01/08 عروسی دو تا از دوستای خوبم بود ! داود و انا

داود و انای عزیز یکی شدنتون مبارک! افتخار نداشتم تو جشن قشنگتون حضور داشته باشم ! امیدوارم که روزای خوبی رو با هم تجربه کنید!

 

 

[ ۱۳٩٢/۱/۱۸ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ] [ eli ] [ نظرات () ]

سلام ! اول سال نو مبارک امیدوارم که روزای خوبی رو پیش رو داشته باشین! ببخشید اگه نبودم ! این مدت که نبودم هم خوب بود هم بد ! نمی دونستم چی بنویسم خیلی وقت بود اینجا حرف نزده بودم یه عالمه حرف دارم !

 

بعضی روزا  خوش گذشت روزای هم بود که خیلی بد بود. روزای که دوس نداشتم تموم بشن روزای که دوس داشتم همش بخوابم !

اینا رو واسه خودم می نویسم نه واسه شماها چون خیلین و حوصله ندارین بخونین ! 

تو این مدت چن بار مسافرت رفتم ! یه بار که با دوستام بودم ! منو ناهبد  و سحر ! رفتیم بندر عباس خیلی خوش گذشت اینقد که دوس داشتم تموم نشن ! چن روزم رفتیم قشم اونجا هم خیلی خیلی خوش گذشت !مجردی بود خوب بود ! یه روز حال داشتم همه رو می نویسم! چن بارم که رفتم شیراز !حالا سر فرصت می نویسم ...

 

 

[ ۱۳٩٢/۱/۱۸ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ] [ eli ] [ نظرات () ]

کتاب کهنه

تو هیچ از خودت پرسیده ای

 چرا این چراغ شکسته
این همه حوصله نویس شبتاب خسته است ؟

باد این بی هر کجا وزیده لعنتی بی سواد است
رو به دریا رفتن یاران ما
حتما دلیلی داشته است

 ورنه من که می دانم استعاره ی آسان دریا را
 در اوراق کدام کتاب کهنه نوشته اند


 بی خود نپرس
غروب آن پنجشنبه ی باران ریز
به رویای کدام سفر از ساحل ستاره گذشته ام

 

[ ۱۳٩۱/۱۱/٤ ] [ ٦:٤٧ ‎ب.ظ ] [ eli ] [ نظرات () ]

اینکه بارون گرفته
اینکه اون تو راهه
اینکه فهمیده دوریش بدترین اشتباه
مثل شمومینه روشن
مثل آینه رو راست
بعد یک سال دوری
اینکه آخر خودش خواست
یعنی پاییز امشب باروش جمع کردو
میشه با عشق سر کرد
این زمستونه سرده
یعنی آغوش سردم
پر شده از عطر موهاش
یعنی یلدای امسال با منه آزوهاش
آرزوهات مبارک شب یلدات مبارک

**یلدا مبارک**

[ ۱۳٩۱/٩/۳٠ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ eli ] [ نظرات () ]

من چه می گویم، آه ...

با تو اکنون چه فراموشــی ها ؛

با من اکنون چه نشستن ها ،خاموشی هاست .

تو مپندار که خاموشی من،

هست برهان فراموشی من

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه بر می خیزند !!!!

 

[ ۱۳٩۱/٩/۱۱ ] [ ٦:٢٢ ‎ب.ظ ] [ eli ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من بارون دوس دارم ! تنها چیزی که آرومم می کنه بارونه ... کی بارون میاد ...؟؟؟
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب