شعرهای ستایش

شاید اگر تا پیش از مرگ زود هنگام تو

یک قاصدک از جسم بی جانت گذر می کردی

اگر جز ردپای دردناک مرگ جز اندیشه ی ترس آور تنهایی مرموز

بوی عطر یاسمن ها بر پیکرت می بود

شاید تو را امروز بر خاک سرد و خیس نمی دیدم

اگر جز نان و آب

در کتاب سال اول عشق هم یاد می دادند

اگر از بذر گل های اقاقی که میان جاپای گاو آهنهای مهربا ن چیزی بود

این چنین خسته نبودی

تو را حال می فهمم ،که خود را تنها تر از هر تنها می دیدم در این دنیا

تو را حال می فهمم که حتی گنجشککم حرف مرا دیگر نمی فهمد

اگر آن روز از شوق شعرهای ناب تو سرشار می گشتم

واز عمق ذوق تو ،من با خبر بودم

اینک،که در تاریکی خورشید قلبم شعر می گویم

تو بودی ،تو بودی تا راز پنهان میان واژه ها را با تو بازگویم

تو میدانی، و می دانم اگر آن قاصدک اکنون ،از این روح خونینم

عبوری هر چند بی حاصل نیابد ،

اگر آن قفل بسته بر زبانم را کسی تا اندکی بازنگشاید

مرا هم خاک های سرد در خود می گیرند ،مرا هم می بلعند

و او چون من که در حسرت آغاز با تکرارماندم 

در پی من ،‌او می ماند

/ 2 نظر / 10 بازدید

ببین من روراست می گم ولی حقیقتش خیلی بی خود بود

تمنا

سلام وبلاگ قشنگي داري ،متن زيبايي بود موفق باشي. به ماسر بزن[قلب]