خونه متروکه

 

خاطره ها می میرند

           و سرنوشت مرگ بر همگان یکسان و یکسره می گذرد

                                          و من اکنون شرمنده از این همه بودن

                                                                          (سید علی صالحی)

------------------------------------------------

دیروز  چهلم خالم بود ! چرا ما آدما اینجوریم اصلا انگار به دنیا نیومده بود ، فراموشش نکردیم اما دیگه به ندیدنش و نبودنش عادت کردیم !

به نظر منطقی نمی یاد   چه جوری آدم می تونه بخنده !چطور میشه به ندیدن کسای که خییییییییییییییلی دوسشون داریم عادت می کنیم !خیلیا رو از دست دادم ! باورم نمی شه می خندم ! فک می کردم دیگه می میرم ولی نه ! من الان زندگی می کنم !یا شاید فقط زندم ؟

دیروز بعد از اینکه مهمانا رفتن ،فقط خودمون بودیم ،داشتیم یه کم چیزا رو جمع می کردیم ! تا حالا بغض های یواشکی دیدین ؟ همه بغض کردن یکی به یه نقطه خیره می شد ، یکی سرش تو کابینتابود به بهونه جمع کردن اشک بی صدا می ریخت ،یکی تو باغچه ،یکی تو حیات و...  همه یه جورایی نفس عمیق می کشیدن ! همه بقیه رو درک می کردن واسه همین خلوتا بهم نمی خورد ! می دیدم چه جوری همه درو دیوارو نگاه می کردن و خیلی چیزای دیگه... سکوت سکوت سکوت

دیگه تو اون خونه هییییییییشکی زندگی نمی کنه ! خونه به اون با صفایی می شه متروکه !  

گاهی وقتا که خیلی خوشحالم میدونین چی باعث میشه دلم بلرزه ! از نوشتنش می ترسم ! دستم داره می لرزه ! ولی میگم ! اینکه نفر بعدی که قراره ما رو تنها بزاره کیه ؟ واسه همین از گذر زمان می ترسم !

خدا جون دوست دارم خیییییییییییییییییلی دوست دارم ! ولی دیگه بسه ! چرا اینجوری می خوای ما رو امتحان کنی ؟

خدایا دوووووووووووووووووووووست داررررررررررررررررم

 

 

/ 22 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داستان های کوچک

[لبخند][گل]ببخشید چند روزی نبودم نتونستم سر بزنم قالبت زیبا شده

asal

[گل][گل] [گل]

راد ,..~*¨¯*•فروغ لايزال,.-~*´¯¨*•

دلهايتان در سكون خود اسرار ايام و ليالي را مي داند . ولي گوشهايتان در اشتياق گوش به زنگ است كه آهنگ دل دانايتان را بشنود. شما ازراه كلمات پي خواهيد برد آنچه را همواره در فكرتان بر آن واقف بوديد. شما با سر انگشتان برهنه تان آرزوهايتان را لمس خواهيد كرد و چه نيكوست چنين كاري. سرچشمه نا پيداي روح شما نيازمند جوشيدن و روان گشتن است تا زمزمه كنان به دريا بپيوندد و گنجينه ناشناس تان را بسنجد و در پي آن نباشيد كه عمق معرفت خود را با چوبدست يا عمق سنج اندازه گيري كنيد زيرا كه اين خودي شما بيكران و نا محدود است. هرگز مگو: حقيقت را يافته ام بلكه بگو: حقيقتي را يافته ام . مگو: مسير روح را يافته ام بلكه بگو: در مسيرم با روح روان رو به رو شده ام زيرا روح بر تمام مسيرها روان است. روح نه بر خطي معين روان است و نه چون ني مي رويد روح چون نيلوفر آبي كه گلبرگهايش فزون از شمار باشد به شگفتي مي گرايد. جبران خليل جبران [گل] سلاممممممممم و یا علی مدد

داستان های کوچک

آپم....بدو بیا[چشمک][ماچ]

pari

سلام خوبی؟؟ وبلاگ خیلی قشنگی داری به منم سر بزن