یادآوری خاطرات باعث آرامش میشه

چقد تصور کردن یه روز آدمو آروم می کنه ، حالا چه  روزه  بدی  چه  خوب!

از تصویر کردن روزای گذشته آروم میشم ... دوس دارم اون روزو تصور کنم و بیاد بیارم چون آروم میشم ولی الان نگین همه مطالبم غمگینه ...

می خوام از عموم بنویسم از اونی که با تمام دنیاعوضش نمی کردم ... عمومو خیییبلی دوس داشتم اونقد که حتی وقتی خوب بود می دیدمش از ترس از دس دادنش یواشکی گریه می کردم ... میگن آدم از هر چی می ترسه سرش میاد ...

از اون روزا بگم که عموم یه دفعه زمین گیر شد ... روز به روز حالش بدتر می شد کم کم دیگه حتی آبم نمی تونست بخوره ... همه می دونستن می میره اما من دعا می کردم و توی دفتر خاطراتم می نوشتم ...

 قبل از اینکه فوت کنه مامانم هر شب می گفت برین پیش عموتون من نمی رفتم می ترسیدم!  حتی فک می کردن حوصله ندارم ...  نه

مامانم اینا هرشب می رفتن می گفتم یعنی چی هر شب هرشب روحیش خراب می شه فک می کنه واقعا یه چیزیشه مامانم هیچی نمی گفت ...

رفتم پیش عمو نمی تونستم نگاش کنم اینقد حالش بد بود که نمی تونست چشاشو باز کنه !بالا سرش نشستم نمی دونم درک می کنین یه بغض عجیب گلومو گرفته بود!جلو همه گریه می کردم همه یه جورای نگام می کردن آروم آروم فقط اشک می ریختم.یه دفعه عموم چشاشو باز کرد  نگام کرد گفت : الهام بابا توی صداش می لرزید اشک تو چشاش حلقه زده بود گفتم آره عمو منم ، دستمو گرفت گفت عمو  چرا گریه می کنی نمی دونستم چی بگی سکوت بهترین چیز بود دستم کشید صورتمو بوسید گرمی دستاشو هنوز احساس می کنم ...

اون ساعتاه زیر پتو گریه کردم...

هر بار که تلفن خونه صداش در میومد دلم می لرزید . دو شب بعد عموم فوت کرد رفتم خونشون دیدم همه نشستن دارن گریه می کنن .هنوز جسدشو نبرده بودن  اون روزا فراموش نمی شن . شوکه شده بودم باورم نمی شد ..

 پری شب بعد از سالگردش اولین بار بود رفتم خونشون حضورشو اونجا احساس می کردم ...

عمو تو هنوزم تو قلب من زنده ای من هنوزم دوست دارم ...

/ 2 نظر / 16 بازدید
shokoofeh

[گریه] yade pesar amam oftadam [گریه][گریه][گریه]

حقیقت داستان و افسانه

سلام خدا رحمتش کنه! خاطرات و انسان! و تجارب تلخ و شیرین و آینده ی زیبا! می آید می سازد! رنگ رنگ!