سید علی صالحی

سلام!
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی میگذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگاری بی درمان!

باد بوی کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری را جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم
حال همه ما خوب است
اما تو باور مکن!

/ 30 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ذهنی آشفته

مشت می کوبم بر در پنجه می سایم بر پنجره ها من دچار خفقانم خفقان من به تنگ آمده ام از همه چیز بگذارید هواری بزنم

عاطفه

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام..... چجوری عکس میذاری؟ وای من چقدر خنگم[خنده]

کامیار

اپم عجب زمانه اي، شير ها پاکتي اند، پلنگ ها صورتي اند، قهرمانان دوپينگي اند و عشق ها ساعتي! _حالم را به هم نزن، غم هايم به تازگي ته نشين شده است. _خاطره جايي براي « رويا» باقي نگذاشت. _دهانم پُر از حرف است، حيف با دهان پُر نبايد سخن گفت. _ آن قدر بي سواد بود که ستون هاي افقي و عمودي جدول به ريشش خنديدند. _ آن هایی که با وعده دلخوشند , نبايد از آينده بيمناک شوند. _ اگر تمام گل هاي دنيا را هم به پايش بريزم باز هم کم است، چون پاهاش خيلي بو ميده! _ هميشه قبل از خودم شستم خبردار مي شود. _ لوازم آرايش به لوازم جادويي تغيير نام داد. _کسي که از واقعيت ها بهره مي گيرد رباخوار نيست. _پرنده پس از فرار از قفس، از بهار نشان لياقت گرفت. _قلمي که مغز ندارد، حتما آبرويت را خواهد برد. _ خودروها تکامل پيدا کرده اند؛ اما خيلي از آدم ها هنوز انسان نشده اند. _ بعضي از خانم ها از ترس پيري پا به «سن» نمي گذارند. _ هر وقت او را مي بينم کمي مکث مي کنم، مثل ويرگول. _ شايد بهترين راه براي حفظ آثار باستاني، همچنان در زير خاک بودن آن ها باشد. _ تمام زندگي ام قسطي است، ام

مهدی

ارزانترين و زيباترين آرايش صورت لبخند است. سلام امیدوارم خوب باشید؛از مطالب جالبتون ممنونم.

نیلوفر

سلام عزیزم ببخشید ک دیر میام............شاید باورت نشه اما ب آرزوهام رسیدم.معجزه شد[قلب]

بهار

سلامی بهاری دوست من [گل][گل][گل] ضمن تبریک اعیاد شعبانیه [گل][گل][گل] بـــــــروزم و منتظر حضورتون

mahmood

یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما و من دو ساعت تمام به جای فیلم او را تماشا کردم. دو سال گذشت. جیبهایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم. گرسنگی از یادم رفته بود. یک روز فروغ پرسید: «کی ازدواج می کنیم؟» گفتم: «اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتادۀ بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آبگرمکن و اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمۀ نان از کلۀ سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیبهای خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشوئی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی. هر دومان یخ می زنیم. بیشتر از حالا پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را می بینیم. نمی توانیم ببینیم. فرصت حرف زدن با هم را نداریم. در سیالۀ زندگی دست و پا می زنیم، غرق می شویم و جز دلسوزی برای یک دیگر کاری از دستمان ساخته نیست. عشق از یادمان می رود و گرسنگی جایش را می گیرد...!